آرزوهایم در حال سبز شدن بود
باورم را باور کرده بودم
درک کردم که داشته ها و نداشته ها
موضع گیریهای خاص ما در برابر زندگی و دیگریست
غنچه ء آه هایم
در حال شکفته شدن بود
لایه های خاکستری خاطرات دورم را
به دست پنبه زن زمان سپرده بودم
اما...
تلنگر باد پاییزی ـ باز هم ـ
شاخه های ترد باورهایم را
چنان درهم کوبید که
قسم خوردم
به جان سکوت
دیگر هیچ باوری را باور نکنم...