در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودن خوشحال بود یا نه!
این نشون دهنده عدم موضع گیریهای خاص من در برابر زندگی بود
شیرین ترین دلمشغولیهای کودکی "سیاهی کلاغ بود و سرخی گل انار و معمای باران"
با بزرگ شدن دنیایم توقعات من هم بزرگ تر شد
هر چه بزرگتر شدم از آن دوران طلائی دور و دورتر شدم
امروز حتی از آن افق نوری هم نمی بینم!
می دانی فقر،بدبختی،تنهائی،بیماری،زندگی و مرگ ما
هیچ گاه شکوه هستی را بهم نخواهد زد
برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ فرق نمی کند؟
صدا را در گلو می اندازم و مشتم را بر روی میز کهنه قهوه خانه زمان می کوبم
"کمی آرام تر ..."