من هیچ فلسفه ای ندارم
پس چرا می دانم
تمام آنچه را که می دانم؟
من تمام دنیا را
در فنجانی قهوه می بینم
و هنگامی که آن را می نوشم
تمامش را قورت می دهم
چرا من خیال می کنم
تصویر زندگی در خیال من
از مال تو بزرگتر است؟
من حفره ای در وجودم دارم
که خیال می کنم
عشق آن را پر خواهد کرد
اما عشق را در کهکشانی جست و جو کرده ام
در حالی سرم را داخلش کرده ام
در حالی که تمامآ در دل من جریان دارد
زندگی واقعآ معجزه نیست
اتفاق می افتد
و ما مجبوریم که یکدیگر را ملاقات کنیم
و همدیگر را بنوشیم
پی نوشت:از دوست عزیزم"نطفه" برای طراحی خوبش تشکر می کنم و فنجان قهوه ام را با دستانی گرمتر از همیشه به سلامتی او می نوشم.عزیزم خوب باشی