تو برام قصه بگو
قصهْ اون دیوونه رو
که می خواست ماهُ بسپره به دست من
اونی که به خاطرم
شهر رو به آتیش می کشید
اونی که عمری رو گریه کرد
و جائی نرسید
قصه تو جوری بگو
که دیگه خوابم نبره
فرهاد قصه باید از خواب شیرین بپره
بغض قصه رو نذار
بیفته دست حادثه
کلاغ قصه باید
به آشیونش برسه
اما آخرای قصه
دیگه هیچ حرفی نزن
قرعهْ روایت اینجا
دیگه افتاده به من
زیر گنبد کبود
یه دیوونه همهْ عمرشُ گریه کرده بود
بنویس با خط قرمز
زیر گنبد کبود
دوباره قصه شروع شد
یکی بود یکی نبود....