روزی "عشق" و "دیوانگی" و "فضولی" با هم بازی می کردند
"عشق" پشت بوتهْ گل سرخ پنهان شد
"فضولی" جای او را به "دیوانگی" خبر داد
"دیوانگی" شاخه ای به بوتهْ گل سرخ فرو برد
چشم "عشق" کور شد
و از آن زمان "دیوانگی" شد عصای "عشق" کور
و هنوز "عشقی" نیست که بی "دیوانگی" و با چشم باز باشد...