هیچ صندوقچه ای نیست که بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم و درش را قفل کنم...
چون همهْ قفلها باز می شوند...
هیچ جائی نیست که بشود دفتر خاطراتم را در آنجا پنهان کنم...
چون تک تک کلمه های دفترم را می دانند..
حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم...
می بینندم و می دانند نشسته ام یا خوابیده...
می دانند کدام فکر روی سلول ذهنم راه می رود...
شبها خوابم را تماشا می کنند و
روزها آرزوهایم را می شمارند...
تعداد اشتباهاتم را می دانند...
حساب اشکهایم را هم دارند...
من از شیشه ام؟
من شیشه ای شدم؟
یا آنها چشمهایشان قوی شده؟