در غربت شب
آنجا که بر روی شیروانی تاریکش بارانی نمی بارد
من مانده ام و
دنیائی تشنگی، با حجم سنگین از اندیشه های جنون آسا و آزاردهنده...
در غربت شب
آنجا که بر روی زمین سنگی اش گلی نمی روید
من مانده ام
با چهره ای شکسته و تکیده از رنج
و دستهائی خسته و دلگیر که مایوسانه کبوتر های آرزوی خویش را به سوی نور می پراند....
در غربت شب
آنجا که سردی و ننگ روی واژه های محبت و عشق سنگینی می کند
من مانده ام و
صدها کلام نگفته از وفا و هزاران شعر سروده از عشق....
در غربت شب
من مانده ام و می مانم......