باور کنید
تا هر کجا که روزنه ای بود
تا آخرین ستارهْ خاموش
تا پشت پلک پنجره ها رفته ام
دستم به سمت هر آنچه که می دیدم
پل بست و فتح کرد
از هر کجا که حوصله ام می گفت
با وحشتی لطیف گذشتم
از جنگل سکوت
بی رحم و سبز و صمیمی
کوچه ها رنگ فریب
دروغشان بیگانه بود و قدیمی
تا هر کجا که دل، دل من می گفت
تا اولین بهانهْ روشن
"انسان" را نیافتم!
"انسان" کجاست؟
وقتی قلبم کوچکتر از غصه هایم می شود،
وقتی نمی توانم اشکهایم را پشت پلکهایم مخفی کنم و بغضهایم پشت سر هم می شکند،
وقتی احساس می کنم بدبختی هایم بیشتر از سهمم است و رنج ها بیشتر از صبرم،
وقتی امیدم ته می کشد و انتظارم به سر نمی رسد،
وقتی طاقتم طاق می شود و تحملم تمام،وقتی...
آن وقت است که مطمئنم به تو احتیاج دارم،
مطمئنم که تو، فقط توئی که کمکم می کنی...
آن وقت است که تو را صدا می کنم، تو را می خوانم ، تو را آه می کشم، تو را گریه می کنم، تو را نفس می کشم، تو را ....
وقتی تو جواب می دهی،
وقتی دانه دانه اشکهایم را پاک می کنی و یکی یکی غصه هایم را از دلم برمی داری،
وقتی گرهْ تک تک بغضهایم را باز می کنی و دل شکسته ام را بند می زنی،
وقتی سنگینی ها را برمی داری و سبکم می کنی،
وقتی بیشتر از از تلاشهایم خوشبختی می دهی و بیشتر از لبانم لبخند،
وقتی خوابهایم را تعبیر می کنی و آرزوهایم را برآورده،
وقتی قهر ها را آشتی می کنی و سختی ها را آسان،
تلخ را شیرین ، دردها را درمان،
نا امیدیها امید می شود و سیاهی ها سفید سفید.....
می دانی آن وقت من چه می کنم؟
حقیقتش این است که بد ترین کار را!
فخر می فروشم ، می بالم ، و یادم می رود..
یادم می رود که چه کسی دعاهایم را مستجاب کرد؟!
چه کسی خوابهایم را تعبیر و اشکهایم را پاک کرد؟!
همیشه از یاد می برم، همیشه فراموش می کنم،
من همان انسانم که ریشه اش از فراموشی است...