با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد
وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است
در هر لحظه به حضور تو نیازمندم
چه چیز جز لطف تو می تواند ترس هایم را در هم شکند؟پناهم باشد؟
در روزهای ابری و آفتابی با من بمان
از هیچ نمی هراسم چون تو در کنارمی
آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند
کشتی هایم به دریا رفته اند حتی اگر با دکلهای شکسته بازگردند
به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد
اگر همهْ امیدهایم غرق شوند
تو دریای بیکران امیدم هستی....