ای یار بی نشان!
ای حقیقت نا معلوم دستم را بگیر!
دست کسی را که دست به گندم نمی زند
دست کسی که دست به شیطان نمی دهد
دست کسی که یقین دارد
اینجا بهشت گمشدهْ او نیست
تو از طلوع و رفتن و روئیدنی
نه از غروب و ماندن و گندیدن
دستم به سوی توست
اینجا بهشت نیست
اینجا دلها زمستانیست
روز میلادم نزدیک است
لحظه هایم از ارتفاع می افتد
کاش تا انزوای من می آمدی
تا دیگر این واژه در لغتنامهْ زندگیم معنا نداشت..