ای مسافرم،ای جدا ناشدنی،گامهایت را آرامتر بردار
از کنارم آرامتر بگذر،تا به کام دل سیر ببینمت
بگذار از اشک ، گذرگاهت را چراغان کنم
نمی دانی سفرت روحم را به دو نیم می کند؟
شگفت که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه مهربانت را
مسافرم!
آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش
با من سخن بگو
مگذار یکباره از پا در افتم
فراق صاعقه وار را بر نمی تابم
جدائی لحظه لحظه را به من بیاموز
آرامتر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی،تا بدانی وداع چه سخت است
وداع طوفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در طوفان نمی شنوی باران هنگام طوفان را که می بینی!
آری باران اشک بی طاقتم را می نگری،من چه کنم؟
کاش بگذاری ببخشم آنچه را که می توانستم به تو ببخشم و نبخشیدم
تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است
دست خدا به همراهت پرندهْ مهاجرم
اما تو نمی دانی بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی مرا خواهی دید؟؟