عاشقان مستند و من دیوانه ام عارفان شمعند و من پروانه ام
چون ندارم با خلایق الفتی خلق پندارن که من دیوانه ام
کس نگردد واقف به اسرار من زانکه همچون گنج در ویرانه ام
دیشب برای کشیدن طرحی مداد و کاغذی برداشتم،ذهنم به طرز باورنکردنی ای بسته شده بود.هر چقدر به آن فشار آورم حتی اشاره یا جرقه ای کوچک....هیچ.....سکوتی محض به دستانم فرمان عقب نشینی می داد،اما دستانم بی اذن و شتابان و بی منطق بر روی کاغذ سفید شروع به حرکت کرد.
سعی داشتم آرامشان کنم اما چه کوشش بیهوده ای!هنوز لحظاتی نگذشته بود با حیرت دیدم دست آزادم کاغذ دیگری برداشت،باز هم خطوطی بی منطق جلوی چشمانم حرکت می کرد.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر نتیجه ماندم:چنانکه کودکی در انتظار زاده شدن باشد،چه انتظار بی ثمریست برای آن کودک!
گذشت عقربه های ساعت و نزدیکی هر سهْ آنها به ۴صبح وادارم کرد به دستانم فرمان ایست بدهم.عجبا!طرحی شده بود که انتظارش را نداشتم!هر بار با کشیدن ابعاد و چهار چوب خاصی در آخر به فرمی از کاشیکاریهای سنتی می رسیدم اما این بار مثل کاشیکاریهای دیواره ای نبود،مناره ای شده بود برای خودش!هر جا نشانی از ذهن ساکتم به جا مانده بود.
گاهی خوب است به خودمان فرصت بدهیم و بدون اجازهْ منطق پیش برویم،نتیجه اش هر چه باشد شیرین است.برای من اکثر اوقات چنین بوده، به عواقبش می ارزد.
طرحم را برداشتم و با دقت تا می کنم.(این طرح قابل اجرا نیست!)بین صفحات سررسیدی قدیمی که یادگار دیرینهْ دستنوشته ها و یا طرحهای مسکوتم بوده می گذارمش.(حجمشان بیشتر شده باید خانه تکانی کنم).
دوباره آغاز می کنم،ساعت:۴۵ ۶ بامداد طرح جدید و منطقی ام تمام می شود.نیم نگاهی می اندازم با قدرت تصور و تجسم سعی می کنم رنگ آمیزی اش کنم.با قابی به ابعاد ۲۰×۳۰و پاسپارتوئی سیاه مناسب خواهد شد.
امتحان کنید یک ساعت بدون منطق همیشگی کاری را انجام دهید (نه هر لحظه از زندگیتان را)باور کنید نتیجه اش از نوشیدن هر نوع آرامبخشی مثمر ثمرتر است....