سال ۷۲ بابا بهترین کادوی تولد رو بهم داد که دستنوشته های روزهای نه چندان جالبش بودو صفحهْ اول نوشته:
"من باید آنچه را که احساس می کنم بنویسم و می نویسم ولی تو ای پاسدار جهالت اگر می خواهی دهان مرا قفل کنی قفل کن اما فراموش مکن که همان انسانی دیروز ندانسته برای تو قفل می ساخت امروز دانسته کلیدش را برای من می سازد.
از درد سخن گفت و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست..."
فاصله ام با پدرم،مادرم،دوستانم و از همه بدتر با خودم چقدر زیاد شده.چه زود فراموش می کنم که دیروز چگونه گذشت؟شما هم فراموش کردید؟روزهائی که با بچه های هم سن و سالم برای بازی بیرون می رفتم و موقع برگشت معنی نگاه نگران مامانم رو درک نمی کردم(البته هنوز هم همین نگاه رو داره بخصوص وقتی تاخیر به چند ساعت کشیده می شه فقط غلیظ تر شده).روزهائی که چه احمقانه برای زودتر سپری شدنش بی تابی می کردم تا زمان سریعتر بگذره و من یک روز بزرگتر بشم.خنده دار نیست همهْ کودکان آرزوی بزرگتر شدن را دارند و بزرگتر ها آرزوی تجربهْ دوبارهْ یک روز کودکیشان را؟
هر چند با روز تولدم تقریبا۸۲ روز فاصله دارم ولی از رسیدنش وحشت زده می شوم.هر سال با نزدیکتر شدن این روز ترس و دلهره دارم.فاصله زیاده اما با پیدا کردن این هدیه دوباره یادم اومد که شمارش معکوس آغاز شده. کاش می شد هیچ روزی رو به عنوان سالروز میلاد در صفحهْ شناسنامه ها ننوشت.
از بادهْ نیست سرخوشم و مست بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست
من هست به نیست دادم و افسوس که نیست در حسرت هست پشت مرا پاک شکست