تبليغاتX
مهـــر عروسکـ ها

Home
E-maiL

 

wikipediA

Google Book Search

آرشيو
هفته چهارم خرداد 1388
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384

 



دوستــان


کاغــذبازی
آب تنی در حوضچه اکنون
پیامـبر
اسـیری در اثیری
دهاتی
پیرو از جنس احساس
جور دیگر باید دید
فرشید
آرمـــین
چیستا
راهی





ديگــــــــــــــــــران

شـــــــــرق
رمز آشـــوب
پندار
کودکــان ايران
اقبالــــ
کاپوچينـــــــو
دواتــــــــــ
ايران اکونوميستـــــــ
خــــــــــــــــزه
قابـــــــيل
عصر ايران





دست چین ها

کودکي
عکس هاي من
با مـن بمان
من مانده ام و مي مانم
..............
دنبال آشنا
من و درد
حتي عشق را
شيشه اي




روزنامه و کتاب

کتابخانه مجازی قفسه
کتابخانه رضا قاسمی
گلشن
کتابخانه خوابگرد
frEE e-bookS
ستون آزاد

 

 

Design by: Sina910.com

 

 

 

یکشنبه سی ام بهمن 1384

بهترین هدیه

سال ۷۲ بابا بهترین کادوی تولد رو بهم داد که دستنوشته های روزهای نه چندان جالبش بودو صفحهْ اول نوشته:

"من باید آنچه را که احساس می کنم بنویسم و می نویسم ولی تو ای پاسدار جهالت اگر می خواهی دهان مرا قفل کنی قفل کن اما فراموش مکن که همان انسانی دیروز ندانسته برای تو قفل می ساخت امروز دانسته کلیدش را برای من می سازد.

از درد سخن گفت و از درد شنیدن                                  با مردم بی درد ندانی که چه دردیست..."

فاصله ام با پدرم،مادرم،دوستانم و از همه بدتر با خودم چقدر زیاد شده.چه زود فراموش می کنم که دیروز چگونه گذشت؟شما هم فراموش کردید؟روزهائی که با بچه های هم سن و سالم برای بازی بیرون می رفتم و موقع برگشت معنی نگاه نگران مامانم رو درک نمی کردم(البته هنوز هم همین نگاه رو داره بخصوص وقتی تاخیر به چند ساعت کشیده می شه فقط غلیظ تر شده).روزهائی که چه احمقانه برای زودتر سپری شدنش بی تابی می کردم تا زمان سریعتر بگذره و من یک روز بزرگتر بشم.خنده دار نیست همهْ کودکان آرزوی بزرگتر شدن را دارند و بزرگتر ها آرزوی تجربهْ دوبارهْ یک روز کودکیشان را؟

هر چند با روز تولدم تقریبا۸۲ روز فاصله دارم ولی از رسیدنش وحشت زده می شوم.هر سال با نزدیکتر شدن این روز ترس و دلهره دارم.فاصله زیاده اما با پیدا کردن این هدیه دوباره یادم اومد که شمارش معکوس آغاز شده. کاش می شد هیچ روزی رو به عنوان سالروز میلاد در صفحهْ شناسنامه ها ننوشت.

از بادهْ نیست سرخوشم و مست                                        بیزارم و دلشکسته از هر چه که هست

من هست به نیست دادم و افسوس که نیست                  در حسرت هست پشت مرا پاک شکست

¥

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384

فردا

این پنجره بگشا که صبح

می درخشد در پس این پردهْ تار

 ای فردا ای روز بی نیرنگ

دیریست در پی تو می پویم

ز درون این تیره شب تاریک

ای فردا من سوی تو می آیم

رنج است و درنگ نیست،می تازم

مرگ است و شکست نیست،می دانم.....

 مطلبی که می خواهم مطرح کنم با بالا هماهنگی ندارد اما مسئله ای تمام ذهنم را در بر گرفته و سلولهای خاکستریش را مشغول کرده.دفتر روزنامه و مجله یکی از هزاران محیط کار در دنیا است که با استرس های خاص خود همچنان به راهش ادامه میدهد و من متاسفانه یا خوشبختانه در این محیط مشغولم. مسئولیت من پیگیری ارسال مجلات و روزنامه ها به شهرستانها و چند کشور همسایه است که تنها وسیلهْ ارتباطی با این افراد تلفن می باشد و گاهی اوقات کامپیوتر.جالب اینجاست که سردبیر روز قبل به خاطر فیش تازهْ تلفن صفر اتاق کار من را بسته اند(لازم می باشد که این مطلب را هم عنوان کنم که قبض این سری نسبت به سری قبل به صورت چشمگیری کاهش پیدا کرده بود)و من برای ارتباط هر لحظه ام باید با سانترال هماهنگ کنم.بحث جالبتر این قضیه این بود که امروز وقتی از وضعیت گله کرده و اعلام کردم با این اوصاف کار من با مشکلات زیادی رو به رو می شود فرمودند اشکالی نداره هر روز با پنج شهر تماس بگیرید بقیهْ روز هم استراحت کنید.خنده دار نیست که به کارمندی گفته شود بقیهْ روز را استراحت کن.شاید باور نکنید ولی برخلاف خیلی از افراد دوست دارم اگر مسئولیتی را پذیرفتم تمام و کمال به سرانجام برسانم حالا این بین چه کار باید انجام بدهم برایم سئوال بزرگی شده؟بهترین پیشنهاد این است که حرف گوش کنم اما......

 

¥