چرا هنوز مانده ام؟
چرا غرور عشق را
شبیه برگ برگ یاس های خشک
به گوشهْ کتاب کهنه ْدلم نشانده ام؟
چرا نمی روم؟
مگر مرا از آن طرف ستاره ای صدا نکرد؟
مگر ستاره رنگ آبها نبود؟
مگر ندیدم آن پرنده را
که از غروب می پرید و از بهار گذشت؟
مگر بهار راز گریهْ خدا نبود؟
مگر خدا شبیه قصه های خوب بچه ها نبود؟
خدای من!
به جز طنین گریه های من که بی صداست
چه مانده از شکوه خنده های من ؟
چرا رها نمی شوم؟
چرا هنوز مانده ام؟
و با پرنده های رفته آشنا، نمی روم؟
چشمم صداقت دیدن را،پایم شکوه دویدن را
از دست داده است
با این همه باید ماند و خندید
و از هر چه هست و نیست رها بود
هنوز فرصت هست
هنوز می شود از درک رنج آبی سوخت
و مثل چلچله در کنج قفس چله نشست
هنوز می شود از آه شعله ای کوچک
عبور صاعقه ای را در آسمان فهمید
هنوز شمع نمرده است
و ماه تنها نیست
اما من تنهایم و در این تنهائی هنوز
به دنبال مهر عروسکهای کودکی...
شرمی اگر نباشد،صدا نیست
شوقی اگر نباشد،چشمی به آفتاب خیره نمی شود
مرگی اگر نباشد،شعری برای خاطر دلتنگی بر سنگها نوشته نخواهد شد