"امشب،
خاک کدام میکده از اشک چشم من،
نمناک می شود؟
و جام چندمین،
از دست من نثار ره خاک می شود؟"
شب آرامشی نجیب در خود دارد،آرام بخش و دلپذیر.چنانکه گوئی بدی و زشتی را جواب می گوید.نه انگار در شب می شود خنجری در قلب عاشقی فرو نشاند،نه انگار که در شب می شود با انگشتانی بلند و خشمگین گلوی کسی را فشار داد،نه انگار که گرگی دل دریدن میشی را دارد....
شب به تمامی آرام و زیباست،حتی سرمایش هم گزنده نیست،چهره را نمی چزاند،هر چه خشم و کینه است در آرامش شبانه رد گم می کند،هر چه بیزاری است در غروب دفن می شود.
هوا چنان پاکیزه و نجیب و مهتاب چنان زلال و گشاده روی که پنداری هر چه بر زمین است و هر چه نیست، دیده و نادیده در بستری صاف بر موجی ملایم روان می شود،روان و سیال،مثل خواب،مثل خیال،مثل اندیشه های زیبا و روشن،مثل پندار رقص ملایم دخترانی در لباسهائی سپید،بر پهنهْ دشتی سبزینه،مثل رویای یک زندگی عاشقانه،مثل تبلور اشک،از آن گونه که انسان بی تاب می شود،می گرید،گریستن جوشش شوق،به زیبائی و بالاتر از گنجایش جان....
شب اگر این باشد گو جوانه مزن خورشید...