مرغ عشقم باز در پرواز شد باب عشقم باز بر دل باز شد
هر شاد آمد به ما ناشاد رفت سوخت پس خاکسترش بر باد رفت
عقل گوید زین خرابیها چه سود؟ عشق گوید تا شود کامل وجود
عقل گوید عاشقی دیوانگی است عشق گوید عقل بر بیگانگی است
عقل گوید بنده ء در گاه باش عشق گوید بگسل شاه باش
عقل گوید عاشقی جز ننگ نیست عشق گوید نامه ها جز رنگ نیست
عقل برهان گفت و استدلال یافت عشق مستی کرد و استقلال یافت
عقل گفتا زین رهت مقصود چیست؟ عشق گفت این راه را مقصود نیست؟
عقل گفتا تخم ناکامی مپاش عشق گفتا در بند ناکامی مباش
عقل گفت از جوع طفلان و عطش عشق گفت از وقت وصل و عیش خویش
عقل گفت از ملامت کن حذر عشق گفت شد ملامت را سپر
عقل گفت از فتنه بیزار است دوست عشق گفت این فتنه ها از چشم اوست
عقل از اهل و عیالش بیم داد عشق بر کف جامش از تسلیم داد
عقل گفتا محنت از هر سو رسید عشق گفت آغوش بگشا کو رسید
عقل محکم کرد بنیان قیاس عشق بر هم ریخت بنیاد واساس
عقل طرح هستی از ادراک ریخت عشق بر چشم مطرح خاک ریخت
عقل آمد از در تقوی و شرع عشق در هم کوفت بیت اصل و فرع
عقل آوردش به هوش از بعد و قبل عشق آوردش به خون از بانگ طبل
عقل گفت در دلبریها خستگی است گر کمال عشق در وابستگی است
زین مقامی هم که داری رسته شو بی مقامی را یکی شایسته شو
عشق گفت این تجرد ای همام می شود ثابت به حفظ این مقام
این مقام آخر مقام سالک است بر مراتب ها مادون مالک است
چون عشق از جام وحدت مست شد عقل با عشق آمد و همدست شد..
"ودر آغاز هیچ نبود٬کلمه بود٬وآن کلمه خدا بود" تورات
و"کلمه"بی زبانی که بخوانندش و بی اندیشه ای که بدانندش٬چگونه میتوان بود؟
وخدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با "نبودن"چگونه میتوان"بودن"؟
وخدا بود و با او عدم
و عدم گوش نداشت
حرفهائی هست برای"گفتن"
که اگر گوش نبود نمی گوئیم
حرفهائی هست برای "نگفتن"
حرفهائی که هرگز سر به "ابتذال گفتن"فرود نمی آورند
حرفهائی شگفت٬زیبا٬و اهورائی همین هایند
و سرمایهء ماورائی هر کس به اندازه ء حرفهائی است که برای نگفتن دارد
حرفهائی بیتاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بیقرار آتشند
و کلماتش هر یک٬انفجاری را به بند کشیده اند
کلماتی که پاره های آدمی اند...
اینان همواره در جستجوی "مخاطب" خویشند
اگر یافتند٬یافته می شوند..
...و
در صمیم " وجدان" او آرام می گیرند
و اگر وخاطب خویش را نیافتند٬نیستند
و اگر او را گم کردند روح را از درون به بند می کشند
و دمادم حریق های دهشتناک عذاب را بر می افروزند
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیاری داشت
که در بیکرانگی دلش موج میزد و بیقرارش می کرد
و عدم چگونه میتوانست"مخاطب"او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتا است٬و خدا یکی بود
هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند هست
هر کسی را نه بدانگونه که "هست"احساسش میکنند
بدانگونه که "احساسش" می کنند"هست"
انسان یک لفظ است
که بر زبان آشنا می گذرد
و"بودن"خویش را از زبان دوست می شنود
هر گس "کلمه" ای است
که از عقیم ماندن می هراسد
و در خفقان جنین٬خون می خورد
و کلمه خدا است....
کلمه"هست" می شود٬در "فهمیدشدن""می شود"٬ودر آگاهی به خود آگاهی می رسد
که کلمه٬در جهانی که فهمش میکنند"عدمی است"که"وجود خویش"را حس می کند
ویا "وجودی" که "عدم خویش"را
و در آغاز هیچ نبود....
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبائی همواره تشنهء دلی که به او عشق بورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برارش به دلخواه رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و "خدا"عظیم بود٬و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور
اما کسی نداشت
خدا افریدگار بود
و چگونه میتوانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می توانست مهر نورزد؟
"بودن"٬"میخواهد"!
و از عدم نمی توان خواست
و حیات"انتظار می کشید"
و از عدم کسی نمی رسید
و "داشتن" نیازمند "طلب" است
و پنهانی بیتاب "کشف"
و تنهائی بیقرار "انس"
و خدا از "بودن" بیشتر بود
از حیات زنده تر
و از تنهائی تنهاتر
و برای "طلب"بسیار "داشت"
و عدم نیازمند نیست
نه نیازمند خدا٬ نه نیازمند مهر٬
نه میشناسد٬نه می خواهد٬نه درد می کشد٬نه انس میبندد
نه هیچ گاه بیتاب می شود
که عدم "نبودن" مطلق است
اما خدا "بودن" مطلق بود
و عدم "فقر مطلق" بود و هیچ نمی خواست
و خدا "غنای مطلق"بود و هر کسی به اندازه ء "داشتن هایش"می خواهد
و خدا گنجی مجهول بود
و در ویرانه ء بی انتهای غیب مخفی شده بود
و خدا زنده ء جاوید بود
و در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید
دوست داشت چشمی ببیندش٬دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق٬روشن از آشنائی٬استوار از ایمان٬خلوص گیرد
و خدا آفریدگار بود
زمین را گسترد
و دریاها را از اشک هائی که در تنهائیش ریخته بود پر کرد
و کوههای اندوهش را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد
و جاده ها را که ــ چشم به راهی های بی سو و سرانجامش بود ــ بر سینه ء کوهها و صحرا ها کشید
و از کبریائی بلند و زلالش اسمان را برافراشت
و دریچه ء همواره فرو بسته ء سینه اش را گشود
و آههای آرزومندش را که ــ در آن از ازت بسته بود ــ و در فضای بیکرانه ء جهان رها ساخت
و با نیایش های خلوت آرامش٬ سقف هستی را رنگ زد
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید
واز این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ء یاس ریخت
و بر حریر طلوع٬سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد
و در ششمین روز سفر تکوین را به پایان برد
وبا نخستین لبخند سحر بامداد حرکت را آغاز کرد
و خدا می نگریست
سپس طوفانها بر خواستند و صاعقه ها در گرفتند و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند٬
باران ها٬ باران ها٬ و باران ها!
گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سلز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زد
و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانه ها به جستجوی نور بیرون آمدند
و ماهیان خرد سینه ء دریاها را پر کرند
و خداوند خدا٬هر بامدادان ٬از برج مشرق بر بان آسمان بالا می آمد و دریچه ء صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت...
و هر شامگاهان با چشمی خسته و پلکی خونین٬از دیواره ء مغرب فرود می آمد و نومید و خاموش سر بر گریبان تنهائی غمگین خویش فرو می برد و هیچ نمی گفت
و خداوند خدا ٬هر شبانگاه٬بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش جهان را می نگریست و قندیل پروین را روشن می ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت تا در شب ببیند و نمی دید٬خشم میگرفت و بی تاب می شد و تیرهای آتشین بر خیمه ء سیاه شب رها می کرد٬تا آن رابدرد و نمی درید٬می جست و نمی یافت
سحرگاهان خسته و رنگ باخته٬سردو نو امید٬فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس بر دا من سحر می افشاند و می رفت و
هیچ نمی گفت
خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!و در آفرینش پهناورش بیگانه...
می جست و نمی یافت
آفریده هایش نمی توانستند دید٬نمی توانستند فهمید٬می پرستیدنش اما نمی شناختندش
و خدا چشم به راه " آشنا" بود
پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گوناگونش غریب مانده بود
در جمعیت چهره های سنگی و سرد تنها نفس می کشید
کسی "نمی خواست"٬کسی"نمی دید"٬کسی "عصیان " نمی کرد٬کسی "عشق نمی ورزید" ٬کسی "نیازمند"نبود٬کسی"درد نداشت"و......
خداوند برای حرفهایش باز هم مخاطبی نیافت
هیچکس او را نمی شناخت٬هیچکس با او "انس"نمی بست
"انسان" را آفرید
و این نخستین "بهار خلقت" بود......