|
شنبه سی و یکم فروردین 1387
دلخوری از خود
شک ندارم شما هم تا به امروز حس دلخوری از خود رو تجربه کردید !!!
شما چه کار کردید با این حس؟!...
¥
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
ملودی روزگار
روزی گفتم:
"می دانی ملودی با شکوه و زلال کلاغ ها چیست؟!"
"تماشا کن و نبین"
"درک کن و نخند"
"منتظر باش و اشک نریز..."
اما حالا می بینم که این ملودی روزگار شده...
¥
یکشنبه سی ام دی 1386
...
فنجان غلیظی از اندوه پیش رویم بود
جرعه تلخ غم را تا به ته نوشیدم
¥
جمعه چهاردهم دی 1386
در این شهر غنچه ها چه زود زمین گیر می شوند؟!
پیش تر ها گل ها هم پرپر نمی شدند!
آسمان دلگیر است یا دلمان؟
خورشید بی فروغ شده یا نگاهمان؟
شبها سردند یا رفتارمان؟
من و تو دیگر ما نیستیم
من منم...
تو توئی...
¥
جمعه دوم آذر 1386
باور
آرزوهایم در حال سبز شدن بود
باورم را باور کرده بودم
درک کردم که داشته ها و نداشته ها
موضع گیریهای خاص ما در برابر زندگی و دیگریست
غنچه ء آه هایم
در حال شکفته شدن بود
لایه های خاکستری خاطرات دورم را
به دست پنبه زن زمان سپرده بودم
اما...
تلنگر باد پاییزی ـ باز هم ـ
شاخه های ترد باورهایم را
چنان درهم کوبید که
قسم خوردم
به جان سکوت
دیگر هیچ باوری را باور نکنم...
¥
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
فکر...
این همه "بود" و "نبود" ؟!
کمی هم به "چه بود" فکر بکنید!
کمی "فکر" بکنید....
¥
شنبه بیست و سوم تیر 1386
عدم و من...
"داشتن" نیازمند "طلب" است
"پنهانی" بی تاب "کشف"
"تنهائی" بی قرار "انس"
و "من"
از "بودن" بیشترم
از "حیات" زنده تر
از "غیب" پنهان تر
از "تنهائی" تنهاتر
و برای طلب فراوان دارم
و این عدم نیازمند نیست
نه می شناسد ، نه می خواهد ، نه درد می کشد ، نه انس می بندد....
¥
|