|
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
خویشتن...
در هر غروب در امتداد شب من هستم و تمامی تنهای ام با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن
عظیم دردیست با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن....
¥
چهارشنبه دوم بهمن 1387
طلوع دوباره
خاموش گشته در من ، آن پرشکوه شعلهَ خشم آهنگ ای خوبتر بیا این شعلهَ نهفته به دهلیز سینه را چون آتش مقدس زرتشت برفروز ای خوبتر بیا که محنت برادر من ، کوهی ست بر دلم گفتند: "آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد." تو بگو آفتاب کو؟ در خلوت شبانه شهرمان آهسته گام بردار اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی می تواند باشد اینجا لبخند خنجری ست آغشته ، زهرناک ، و اشک، اشک دانه تزویر زندگی ست.
¥
شنبه نهم آذر 1387
پرستش سگ...
وقتی به زندگی و رفتار انسان های امروز دقیق می شویم تازه می فهمیم که سگ پرستیدنی تر از آدمها!!!ست!
شرمنده تمام دوستانی که از این قضیه مستثنی هستن.....
¥
شنبه سی و یکم فروردین 1387
دلخوری از خود
شک ندارم شما هم تا به امروز حس دلخوری از خود رو تجربه کردید !!!
شما چه کار کردید با این حس؟!...
¥
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
ملودی روزگار
روزی گفتم:
"می دانی ملودی با شکوه و زلال کلاغ ها چیست؟!"
"تماشا کن و نبین"
"درک کن و نخند"
"منتظر باش و اشک نریز..."
اما حالا می بینم که این ملودی روزگار شده...
¥
یکشنبه سی ام دی 1386
...
فنجان غلیظی از اندوه پیش رویم بود
جرعه تلخ غم را تا به ته نوشیدم
¥
جمعه چهاردهم دی 1386
در این شهر غنچه ها چه زود زمین گیر می شوند؟!
پیش تر ها گل ها هم پرپر نمی شدند!
آسمان دلگیر است یا دلمان؟
خورشید بی فروغ شده یا نگاهمان؟
شبها سردند یا رفتارمان؟
من و تو دیگر ما نیستیم
من منم...
تو توئی...
¥
|