خویشتن...
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تمامی تنهای ام
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
عظیم دردیست
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن....
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تمامی تنهای ام
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
عظیم دردیست
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن....
آن پرشکوه شعلهَ خشم آهنگ
ای خوبتر بیا
این شعلهَ نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زرتشت برفروز
ای خوبتر بیا
که محنت برادر من ، کوهی ست بر دلم
گفتند:
"آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد."
تو بگو آفتاب کو؟
در خلوت شبانه شهرمان
آهسته گام بردار
اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی می تواند باشد
اینجا لبخند خنجری ست
آغشته ،
زهرناک ،
و اشک،
اشک دانه تزویر زندگی ست.
شما چه کار کردید با این حس؟!...
"می دانی ملودی با شکوه و زلال کلاغ ها چیست؟!"
"تماشا کن و نبین"
"درک کن و نخند"
"منتظر باش و اشک نریز..."
اما حالا می بینم که این ملودی روزگار شده...
جرعه تلخ غم را تا به ته نوشیدم
پیش تر ها گل ها هم پرپر نمی شدند!
آسمان دلگیر است یا دلمان؟
خورشید بی فروغ شده یا نگاهمان؟
شبها سردند یا رفتارمان؟
من و تو دیگر ما نیستیم
من منم...
تو توئی...