تبليغاتX
مهر عروسک ها

مهر عروسک ها

خویشتن...

 در هر غروب

در امتداد شب

من هستم و تمامی تنهای ام

با خویشتن  نشستن

در خویشتن شکستن


عظیم دردیست

با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:32  توسط النا  | 

طلوع دوباره

خاموش گشته در من ،

آن پرشکوه شعلهَ خشم آهنگ

ای خوبتر بیا

این شعلهَ نهفته به دهلیز سینه را

چون آتش مقدس زرتشت برفروز

ای خوبتر بیا

که محنت برادر من ، کوهی ست بر دلم

گفتند:

"آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد."

تو بگو آفتاب کو؟

در خلوت شبانه شهرمان

آهسته گام بردار

اینجا طنین گام تو آغاز دشمنی می تواند باشد

اینجا لبخند خنجری ست

آغشته ،

زهرناک ،

و اشک،

 اشک دانه تزویر زندگی ست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 21:48  توسط النا  | 

پرستش سگ...

     وقتی به زندگی و رفتار انسان های امروز دقیق می شویم تازه می فهمیم که سگ پرستیدنی تر از آدمها!!!ست!






    شرمنده تمام دوستانی که از این قضیه مستثنی هستن.....


+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:5  توسط النا  | 

دلخوری از خود

شک ندارم شما  هم تا به امروز حس دلخوری از خود رو تجربه کردید !!!

 

 

 

شما چه کار کردید با این حس؟!...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط النا  | 

ملودی روزگار

روزی گفتم:

"می دانی ملودی با شکوه و زلال کلاغ ها چیست؟!"

 

"تماشا کن و نبین"

 

"درک کن و نخند"

 

"منتظر باش و اشک نریز..."

اما حالا می بینم که این ملودی روزگار شده...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:20  توسط النا  | 

...

فنجان غلیظی از اندوه پیش رویم بود

 

 

 

جرعه تلخ غم را تا به ته نوشیدم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 15:6  توسط النا  | 

در این شهر غنچه ها چه زود زمین گیر می شوند؟!

پیش تر ها گل ها هم پرپر نمی شدند!

آسمان دلگیر است یا دلمان؟

خورشید بی فروغ شده یا نگاهمان؟

شبها سردند یا رفتارمان؟

من و تو دیگر ما نیستیم

من منم...

تو توئی...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:11  توسط النا  |